قالب شعر: {قالب شعر:35}
چشم از جهان گرفته جهانی دگر خوشست
سر شد زمانه هم که زمانی دگر خوشست
این جان کهنه لایق جانان اجل چو نیست
بستان ز من ندیده که جانی دگر خوشست
از بس در آرزوی تو ماندم به شب که رفت
طی شد هزار شام و هنوزم سحر خوشست
حاجت تویی که ذلت و عزت یکی شدست
ما را تو صاحبی که غلامی به در خوشست
جاروب مقدم تو به مژگان و اشک چشم
آبی زدیم و جلوه به این چشم تر خوشست
واقف به سر غیب شدیم از غیاب دوست
ساقی بگو که بادهی همچون خبر خوشست
دادی به پارسا تو سری این چه حاجت است
در پای سروری چه نهادم ، که سر خوشست
سر خوش بلا ز کوی تو هر دم رسید و باز
دانم که مقصدی تو و در خون گذر خوشست


