زدم طرحی، به دل شوقی نهان است
قلم در دست و جانم بیکران است
گشودم این سرا با حرفی از دل
که ماند نقش آن بر جان چونان گِل
بخوانم زین جهان، از اشک و فریاد
ز غم های زمانه، داد و بیداد
هر آنکس همنوا با واژهها شد
به درد دل، شریک ماجرا شد
که جز این واژهها، راهی ندارم
جهان را با غزل معنا گذارم


