این آزادیِ بیوزن،
این بازیِ کلماتِ عریان
چقدر به جانم مینشیند.
مثل پرندهای که قفسش را
بالا و بالاتر میبرد،
من در این سطرها
نفس میکشم.
نه بندی که مرا به بندد،
نه وزنی که کمرم را بشکند.
فقط حس،
فقط تصویر،
و صدایی که از عمقِ جانم
در فضا میپاشد.
این شعرِ سپید،
آینهای است
که خودم را در آن
بیپردهتر
دوست میدارم.


