مُهر پایان
بسیار پیشتر آنگاه که هنوز در خیال تداوم بودیم باور داشتم که پیوند ما از تبار کوه است دیرپا و سخت اما حقیقت چونان رودخانهای که سنگ را میفرساید آرام و بیپروا به جان باورهایم افتاد نگاه کردن به تو دیگر تماشای یک مأمن نبود بلکه خیره شدن به دیواری بود که هر لحظه ممکن بود فرو بریزد.
فهمیدم که ماندن تنها تماشای متلاشی شدن خودمان در آینه است. پس با تمام تردیدها و تپشهای واپسین به اینجا رسیدم:
سرانجام تسلیم شدم.
مُهر پایان بر تمام آنچه میان ما بود میکوبم.
قدردان تمام لحظاتی هستم که به زندگیام بخشیدی
هم برای آن شکوفایی عاطفی که در من رویاندی
و هم برای آن زخمهایی که آینهی واقعیت شدند.
امیدوارم این دوری مرهمی بر التهاب روزهای تو باشد
و در این گسست به آن رهایی بیقیدی که آرزویش را داشتی دست یابی.
حکایت ما در این نقطه فرود میآید
با این همه از عمق جان خواستارم
که لبریزترین لحظات سهم تو گردد.
خلاءِ نبودنت سنگینتر از سنگیني حضورت بر شانههایم نیست ومی دانم
این کوره را نیز تاب خواهم آورد.
و یاد میگیرم که چگونه با صدای بلند این سکوتی که بر جای نهادهای سازگار شوم حالا که واژهها به مقصد رسیدهاند من میمانم و جادهای که دیگر در افق آن سایهی تو نیست.
این خروج فرار نیست که هجرتی است به سوی خود گمشدهام.
شاید در پس این غبار روزی دوباره طلوع کنم نه برای بازگشت به آن قصهی کهن بلکه برای نوشتن فصلی تازه که در آن جای خالی هیچکس نفسهایم را به شماره نیندازد.
برو که من نیز اکنون به سمت آرامش بیبازگشت خویش روانم.


