در ماتمِ نادیدنت با دل نشستم
در دستِ غم، افتادمو، هردم شکستم
در دستِ غم، افتادمو، هردم شکستم
امّا دوباره، چشمِ دل، بر مِهر بستم
با منتهای کوششم، از بغض رَستم
با منتهای کوششم، از بغض رَستم
با خویش گفتم، باید اصلا، زندگی کرد
دور از، هیاهوی شکستن، زندگی کرد
دور از، هیاهوی شکستن، زندگی کرد
اندک توجّه کن به من، حالا که هستم
حالا که از جامِ صفای مِهر، مستم
حالا که از جامِ صفای مِهر، مستم
میخواهمت؛ هرگونه بودی؛ یا که باشی
نگذار تا حسّ مرا از هم بپاشی
نگذار تا حسّ مرا از هم بپاشی
دستم بگیر احیا کن احساساتِ من را
من را ببر با بوسهای تا مرزِ رویا
من را ببر با بوسهای تا مرزِ رویا
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)

