میپرد پلکِ تبِ احساسِ جان
میشوی، امشب به قلبم میهمان؟
«تو»، دلت باور ندارد، مهرِ من
من ولی، عاشق شدم؛ این را بدان!
میزنی تیرِ جفا، بر سینهام
باز هم میخواهمت؛ نامهربان!
وقتی از: پیشم، فراری میشوی
پُرتپش میگویمت: با دل بمان!
«تو»، توانِ شورشِ جانِ منی
میشوم، از هجرِ رویت، ناتوان
دوریت؛ جانا! برایم مشکل است
میکنی، از من چرا پس، سرگران؟
مختصر، حرفی نوشتم، از دلم
خواستی، آن را بخوان؛ خواهی نخوان
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)

