این روزهای لعنتی بی منطق و بی باورم
گویی که هرآرامشی کوچیده از دور و برم
گویی که رستاخیز غم دارد هویدا می شود
از قسمت خاکستری در نیمه های دیگرم
یخ بسته روح خسته ام در انجماد فصل غم
گویی زمستانی زده بر شاخه و بر پیکرم
دیگر برای هیچ کس آتش به جانم بسته نیست
افتاده عشق آتشین از لحظه ها و از سرم
روح کبوتر پیشه ام از من گریزان می شود
در جلد من پنهان شده جغد مصیبت پرورم
این روزهای لعنتی این روزهای بی قرار
تقویم را آتش زدم در روزهای آخرم


