با کهکشان راه شیری روبه رو بودم
سیاره ی گمنام برج آرزو بودم
دنیال خورشیدی پر از راز مگو بودم
او از مدار عاشقی ها گفتگو می کرد
با من که از سیب و هبوط و از هوس می گفت
از لحظه های سر خوشی از همنفس می گفت
از لذت همراهی من در قفس می گفت
من را حریص شور و حال و آرزو می کرد
من در بهشت کوچک خود باغبان بودم
افسانه ساز باغهای آسمان بودم
نا آشنا با عطر چای و زعفران بودم
من را اسیر نشئه ی آن رنگ و بو می کرد
از جمله اول دلش دنبال شر می گشت
من دل به اوبستم ولی اودورتر میگشت
ممنوعه ام بود و نصیحت بی اثر می گشت
از ابتدا هم عشق را با غم رفو می کرد
من روبه روی آینه خود را که سنجیدم
هر چیز باید را درون چشم خود دیدم
با عکس تنهایی خود صد بار جنگیدم
چشمان من او را در آنجا جستجو می کرد
باور نمی کردم که بازی را بلد باشد
در فکر آن بودم که باید تا ابد باشد
باور نمی کردم که این اندازه بد باشد
او با نبودش بودنم را زیر و رو می کرد
دنیا به کام او به نام من ولی چرخید
با دست شیطانی برای قلب من گل چید
سیاره ی آرام من ناگه زهم پاشید
افسانه حوا و گندم را که رو می کرد


