نفیسی مثل کاشیهای گوهرشاد
شبیه فرشهای شهر عشق آباد
همان حس هنرمندی که از جانش
به هر نقشه شکوه عاشقی می داد
به چالش می کشی ذل را به لبخندی
تو گویی بیستون با تیشه فرهاد
دو آشفته یکی من در گذار تو
یکی هم بید مجنون در مسیر باد
به هم خورده تعادل در جهان من
از آن روزی که مهرت در دلم افتاد
ظریفی مثل بال ناز پروانه
نمی ماند به جز زیباییت در یاد
به نام دوست ای تنهای ام بدرود
از این لحظه برایم هرچه بادا باد


