خوب من با جمله ای لبریز آهم می کنی
می نشینی گوشه ای تنها نگاهم می کنی
از گریبان شبت مهتابکی َسر می رود
یک شبی آخر مرا درگیر ماهم می کنی
من کی ام آتش به جان خسته ی آشفته ای
با گلستان نگاهت رو به راهم می کنی
آرزوی بوسه ات آخر به بادم می دهذ
آرزویم غرق و پاسوز گناهم می کنی
زنگ زنگم،روم رومم یکدلم با تو ولی
ناامید از یکدلی راهی چاهم می کنی
آب و آیینه به راه لحظه هایت کاشتم
با دو رنگی می رسی و روسیاهم می کنی
خوب من از خود گسستن کار آسانی که نیست
در مسیر خود دچار اشتباهم می کنی
دلخوشم از اینکه جای هر کسی با جمله ای
- مبتلای گریه های گاه گاهم می کنی


