مثل آن بیدی که باهر باد کم خم می شود
عمرمن دارد بدون بودنت کم می شود
گونه های سرخ من بعداز نبود بوسه ات
زردو پاییزی و باران خورده و نم می شود
آه آن میز کنار پنجره یادش به خیر
قهوه عصرم بدون دلخوشی سم می شود
گفته بودم بعد تو حتما از اینجا میروم
من که میدانم پس از توشهرمن بم می شود
در جدال غصه و حرف و نگفتن ها و من
دل اسیر واژه های تلخ و مبهم می شود
شاعر دلخسته ی این شعرهای لعنتی
آخرین درمانده ی غمهای عالم می شود


