قالب شعر: {قالب شعر:35}
پوزش خواهم از سایه من در نزد آفتاب
آن خدا را که نور است رخشان فروزد آفتاب
گر چامه دارم در فراز نشناختم باز
هنوز خواهر از برادر آمیزد آفتاب
یوحنای سخن نویس پیام خدا را نوشت
چراغ استخوان را نگر نسوزد آفتاب
هفت چراغدان طلا او کرد سوا از پاتموس
نور پنهان نتوان کرد چو بتازد آفتاب
ببیند هر که چشم دارد، آه ندیدم کنون من
با گوش نشنیدم این گه در نوزاد آفتاب
اعترافم بر گناه این میراث اولم
توبه که بپرهیزم نور بریزد آفتاب
دیو گریزد گر مسیحا ستیزد در ستا
هدیه ترا تا به گردن آویزد آفتاب


