برای عاشقیهایم مجالی نیست
چه میشد شُربِ عشقی را، چنان پیمانهای بودم؟
دمادم محوِ دیدارِ رخِ مستانهای بودم؟
دمادم محوِ دیدارِ رخِ مستانهای بودم؟
.
در عشقِ «تو» چه میسوزد تمامِ پیکرم؛ ای دوست!
از اوّل شمعِ عشقت را، چنان پروانهای بودم!
از اوّل شمعِ عشقت را، چنان پروانهای بودم!
.
اسیرِ دردِ هجرانم، نمیدانم چرا آخر،
برای دامِ عشقِ تو، به سانِ دانهای بودم؟
برای دامِ عشقِ تو، به سانِ دانهای بودم؟
.
چه میشد سهمِ قلبِ من، نمیشد درد و حرمانی؟
به همراهِ دلم، در حلقهی جانانهای بودم؟
به همراهِ دلم، در حلقهی جانانهای بودم؟
.
چه میشد شاد میگشتم، از عطرِ بودنِ یک یار؟
چه میشد گاهگاهی، همدمِ میخانهای بودم؟
چه میشد گاهگاهی، همدمِ میخانهای بودم؟
.
چرا جایی نمیبینم، برای شورِ احساسم؟
من از روزِ ازل، انگار کن، بیخانهای بودم!
من از روزِ ازل، انگار کن، بیخانهای بودم!
.
برای عاشقیهایم، مجالی نیست؛ شاید چون،
از اوّل، جاننثارِ مهوشِ دیوانهای بودم!
از اوّل، جاننثارِ مهوشِ دیوانهای بودم!
.
بیا دستم بگیر و، دردِ هجرانم، تو درمان کن؛
نگو عشقِ تو افسون بود و من، افسانهای بودم!
نگو عشقِ تو افسون بود و من، افسانهای بودم!
.
زهرا حکیمی بافقی (الههی احساس)

