برای مهدی ملکی دولتآبادی
عصر افول آینه در تیرهگردهاست
عصر سکوت سنگی این لاجوردهاست
عصر به خون نشستن یاقوت آفتاب
عصر عبور قافله شبنوردهاست
«من با خیال مرگ به این برزخ آمدم»
دنیا هزارتوی گم هرزهگردهاست!
خو کردهام به درد، به این درد مشترک
درد آخرین مناسک آیین مردهاست
اصلاً گمان کنم که تو را خواب دیدهام
رویا اساس فلسفۀ خوابگردهاست
افتاد مثل برگ، همان اتفاق زرد،
پاییز گور جمعی این یقهزردهاست
در توبهتوی چشم تو در خویش گم شدم
آیینه خاطرات خوش دورهگردهاست
با خود برای کشتن خود جنگ میکنم
آری، غزل حماسۀ این همنبردهاست
زایید مادرم به روی چارخشت خون
«ساعت، دقیق، لحظۀ تحویل دردهاست»


