آیین من آیینهای موعود کم داشت
بودای من چیزی به نام «بود» کم داشت
تنبور من همکوک با ضربِ جنون بود،
ناهید من یک ارغنون، یک عود کم داشت
آوازهخوانِ مرگ در من مویه میخواند،
هر گوشه بی من «نغمهای نا-بود» کم داشت
تا شاه نشناسد شکوهِ دفترم را
تاریخ من یک «دولتِ محمود» کم داشت
باری، من و «بهرام» از یک کوره بودیم،
تقویممان یک طالعِ «مسعود» کم داشت
من سرنوشتم بتتراشی بود از آغاز
فرجام من یک «آتشِ نمرود» کم داشت
هر هفت دریا پیش چشمم شبنمی شد،
اَروند در چشم تَرم صد رود کم داشت
تا رو کنم سحری سلیمانوار در شعر
زخمِ گلویم «نغمۀ داوود» کم داشت
این شعر را «من» مینویسم، این خودِ من
این من که تا روزی که عاشق بود کم داشت
اصفهان | ۱۵ آذر ۱۴۰۳


