از باغ پر خواهد کشید آیا خزانها؟
خورشید سر خواهد زد از این کهکشانها؟
آیین مستی را به هذیان پلشتی
آلودهاند، ای راز مِی، هرزهدهانها
خشکیدهام از شرم بیاعجازی خویش
از بس دخیلم بسته دست ناتوانها
بغض مذابی میتراود از گلویم
همراز با شعر مناند آتشفشانها
تا نابرادر چاه میکارد در این راه،
نفرین به کابل میوزد از سیستانها
مسکوب دلگیر است در سوگ سیاووش
پیرنگ بدنامی است مرگ پهلوانها
بیزارم از بازیگران دشنه در دیس
بیزارم از آیین این همداستانها
آه، ای حدیث بیقراریهای ماهان!
من بامدادی دیگرم در آسمانها
هی زخم خوردم تا زبانم وا شد، ای عشق
آری زبانم وا شد از زخمزبانها
با من بگو ای سرزمین مادری، مرگ!
حق مرا کی میدهد آن جان جانها؟
پاتابهاش را مرگ خواهد بست آیا؟
از باغ پر خواهد کشید آیا خزانها؟


