خزیده مثلِ خزانی در آستینِ بهار
فرود آمده در آستانه مرگ این بار
هوای تازهشدن نیست باغ را، آری
بهار کهنهفریبی است نوبهنو مکّار
فریب پشتِ فریب و سراب پشتِ سراب
دروغ پشتِ دروغ و غُبار پشتِ غُبار
سوارِ زخمیِ خورشید مانده پشتِ شفق،
کجاست بیرقِ خونین، کجاست کهنهسوار؟
سکوت کرده در آیینه همدمی که منم،
زلالِ آینه هم رو کشیده در زنگار
به زیرِ چکمهٔ خان خُفته خاکِ آبادی
و داده دل به مترسک تمامِ گندمزار
کشیده هر چه سحر را امیرِ شب به صلیب
کشانده هر چه شفق را خدای خون بر دار
هنوز معتقدم نام دیگرم مرگ است،
قسم به عصر که هرگز نمیکنم انکار
من از سلالۀ پاییزم و گریزی نیست
زمین به سوی تباهی روانه است انگار
اصفهان | اسفندماه ۱۴۰۳


