فاتحِ لب
شوق بیثمر در سر دارم
بیواسطه نام تو را زمزمه میکنم
این نام التیام دردم است
چشمهایم را میبندم،
اما خواب، از پشت پلکهایم،
مرا پس میزند به بیداریِ دوباره
به دور دستها میاندیشم،
به چشمان خمار تو،
به رویای وصال تو،
به دستان امن تو،
به تنِ گرمِ تو.
خود را در آغوشِ خیالیات رها میکنم؛
مثل برگِ خیسی که خود را به رود میسپارد
ردی از خود در من بگذار
مرا راهی سرزمین عشق کن
ای فتحکنندهی لبهایم،
مرا فتح کن…
زینب واحدی زاده


