مادربزرگ رفت ومن را تنها گذاشت
عشق را درمیان قلبهامان جاگذاشت
سبز بودن را اوبه من آموخت لیک
شعرگفتن را اوبرایم یکجا گذاشت
عطرِهیزم رامی بویید باجان و دل
این خصلت را هم برای مینا گذاشت
چای قند پهلو رامی نوشید بانعلبکی
قلیانِ بابا بزرگ را سرپا گذاشت
روحش شاد مهربان بود اوباهمه
قبل از تولد، او مرا تنها گذاشت
شعرهایم،عطرِ شمعدانیهای مادراست
خاطرات مادربزرگ،دفترم را واگذاشت


