سخا جویی بر رخا دوری
سخا جویی بر رخا دوری
بدون یک نگاه از تو، سر و جانی نمی خواهم
تـمام لذت عالـــــم بـود آنــی ، نمـی خواهم
دلم در بند گیسوی تو زندانی ، گرفتار است
گلستان در سرای رو به ویرانی نمی خواهم
اگــر دریا نشد آرام و طوفانــی به ساحل زد
پریشانم در آنجا مأمن و خانی نمیخواهم
دگـــر یارانِ غماّز و پر از عشـــوه رخــی دارند
که زینت بستهاند برخود رخ فانی نمیخواهم
من عشقمرا زچشم کهکشانی نغمه میسازم
نه با سروی که می نازد خرامانی نمیخواهم
چنان افتادهام بر موجی از عصیان و حیرانی
شب و روزم یکی شد دار ظلمانی نمیخواهم
تو ای یار سراسر لطف و رحمت مهربانیکن
که رنجورت سخا گیرد ، رخا جانی نمی خواهم (۱)
۱- تناقض
مختار پشوتن « رنجور »


