بی وفای روزگار
بی وفای روزگار
با نـــگاه آتشــــیـنِ خود مذابــــم مـی کنی
در نبـرد تیـــــز چشمانت خرابـــم می کنی
رســم عاشــق راه بــی برگشت و با آوارگی
در مسیر پیچ و خم رو به سرابم مـــیکنی
در دِرا زای دو گیسویـت گــــرفتــارم مدام
با خیال عطر زلفت شب بخوابـــم میکنی
تشنه برشهد و شراب غنــچهی سرخ توام
با کـلام و طعـنه هایت بر عتــابم می کنی
گفته بودی عاشقی بر من چنان لیلا شدی
برگذار از عشق خود هردم مجابم میکنی
عهد و پیمانت چه شد ای بیوفای روزگار
با تمام درد و غـــمها بی حسابم میکنی!؟
عاشقان را با ستم راندن گناه استای نگار
مـی زنی آتــش به جان و بر عذابم میکنی
دردو رنجوری به دوشافتاده ازهجران تو
موج چشمانت روان و بر مـهابم مــی کنی
مختار پشوتن « رنجور »


