خاطرات صبحگاه کودکی
خاطرات صبحگاه کودکی
کودکی بودم خیالی ، در سحرگاه پدر
می شنیدم نغمه های سجده و آه پدر
آرزویم آنکه آیا میشود ، من هم چنان
نغمه سازم با خدا، مانند صبحگاه پدر
آننوای عاطرش در من جلایخاطرست
خاطری کو می دواندم در، پی راه پدر
جلوهی نور سحر درخانه غوغای سرم
آنچنان که حسرتی، بر ناله و جاه پدر
مادرم آرام و با حجب وحیا درنغمه ها
میسرودم در دلم ، مادر چنان ماه پدر
درد رنجوری مرا از کودکی در برگرفت
تا شوم اندر نماز صبح به دلخواه پدر
مختار پشوتن «رنجور»


