جلوه شبها به دل
جلوه شبها به دل
صد نگارو حوری ام با غمزه و ناز آمدند
بر نیامد کام ما ، با عشوه ، طناز آمدند
بی رخ آن یار دیرین و سخن شیرین ما
گو سیه چشمان عالم ، با فرحناز آمدند
از دل هر باغ و نارستان اگر ، یاری رسد
گوبه صید دل چنان از آسمان باز آمدند
آنصنم با چشم و آبروی سیاه و نازخود
با هزاران حورو غلمان و چه غماز آمدند
راز عاشق در دل معشوق و یار بی مثال
گر رقیبانی بر او ، بی مهر و ناساز آمدند
باغ وگل را باغبانی با دل و جان می سزد
دشمنان او به صد تیغ و چنان داز آمدند
برنگار خود همی گویم که حوران بهشت
چون تو عطرآگین نباشد مابقی تاز آمدند
گرهزاران حورو غلمان درکنارت جلوهگر
بر دل رنجور ما ، گویی که هم راز آمدند
مختار پشوتن « رنجور »


