ایسحرگاهان بیاور یک نسیم از کوی دوست
تا خوشاید بر دل ما ، لحظهای از بوی دوست
جاناگر در راه او رفت از کف و خاکی شدیم
یا اگر یک ذره خاشاکی روان در جوی دوست
حس ما را می برد با مهرِ خود ، تا کوی جان
اشتیاقیکه به دل آید مدام از سوی دوست
در سحرگاه و شبی وصلش میسر گر شود
آرزو دارم که هر لحظه ببوسم روی دوست
حسجانم هر دم و ساعت به راهی می رود
شاید آید برمشامم عطری از گیسوی دوست
روزها چون بی خیال از قامت محبوب خود
در شبی هرگز نشد دستان من برموی دوست
دیدگان در اشتیاقی ، با هزاران قبض و بسط
تاب و موجی میزند ، تا بر خم ابروی دوست
عاشقان دارند همه خوش نامی از ذکر سحر
بر منِ رنجور و سرگردان بود جادوی دوست


