دنیای دنی و دغا
دنیای دنی و دغا
تو ای دنیای فانی ، گشته ای زندان من
چنان یک دشمن خونی زدی بر جان من
پر از خاری و داری بس شرارت ای دغا
ولی بر دیدگانم ، می شوی بستان من
به دلها میفشانی بذر غم هم اختلاف
شدی همیار شیطان ، زینت عصیان من
بنی آدم تو را همچون ، عروسی با وقار
به صد زینت کند آراسته،ای حرمان من
به یک نازی بگیری هر عنانی را به چنگ
به گیسویی پراز حلقه، شدی غلمان من
مرا رنجور دوران کرده ای ، در بند خود
به ظاهر یک گلستان، آتشی برخان من
مختار پشوتن « رنجور »


