شوخ و شنگ
شوخ و شنگ
دلبـــری نامهربان بـر خود دچارم کـــرد و رفت
دشنه بــر جانـــم زد و تـرکِ دیارم کــرد و رفت
دیـــدگانـــم جویبــارِ خــون شــد از مــژگانِ او
با سیه چشمانِ خود داغ و خمارم کرد و رفت
سالهــا آواره گشتـــم در میــــانِ کـــــوچه ها
تا ببینــم ماه رویـش بـــی قـرارم کــرد و رفت
دل پریشان و دو دست، لــرزان و پاها بی رمق
ای مسلمـانان نـگاری بـــی وقـارم کـــرد و رفت
قامــت ســروش چنــان برجـی بســوی آسمـان
خوش خرامید و بکامِ تیــر و خارم کرد و رفت
نــرگس جادوی او را کس نــدارد شـوخ و شنگ
با دو گیسوی کمنــدش بر حصارم کــرد و رفت
از غـــم و رنـجوری دل خون بـــکام افتــاده ام
بـی وفا خنجــر به قلب در فشارم کــرد و رفت
مختار پشوتن « رنجور »
۱۴۰۵/۴/۱۰


