تیر چشمت میزند آتش دل پژمرده را
از دل شبها بپرس احوال این افسرده را
دیدهی مهرت بما کن بگذر از خبط و خطا
تا ببینی عاشق محزون و جان آزرده را
با کلام طعنه آمیزت ، خجل کردی مرا
بنگراین افتاده درامواج و طوفان برده را
سرمهی چشمان ما شد گردِ پای مرکبت
می بری در امتداد راه خود سرخورده را
شور و شوقم را گرفتی بادهام را واژگون
همچنان لیلی شکستی جام این دل مرده را
گر وصالت را نگیرم ، ای مه تابان شب
میبری بر زیرخاک اینروح و جان افشرده را


