مجنون شهر
مجنون شهر
میروم زودی به زیرخاک و شادی می کنی
عشق سوزان مرا معمول و عادی می کنی
بر نمی تابی چرا؟ لطف و صفایی بی وفا
با دل سنگت دلم را خرد و بادی می کنی
باکسی راز درون را کی توانم گفت به اشک
این همه ما را به خود عار و زیادی می کنی
گریهی یک مرد عاشق درخفای کنج خویش
میکُشد او را تو هم بس بدنهادی می کنی
جان لیلی میشوم از عشقتو مجنون شهر
ای که هر دم از حضورم انتقادی می کنی
مختار پشوتن « رنجور »


