عمر گران می گذرد
زر میندوز و به پستو که جهان میگذرد
عیشما در دل طوفان و، به آن میگذرد
مهر خود را چه به اغیار بسپاری، دل ما
تو ندانی که چنین، عمر گران می گذرد؟
اندراین راه گذر، شاه و گدا شانه بشان
همه در راه و سفر، رو به خزان میگذرد
سرو جان را برهی عرضه نما کو به جهان
بُوَد آن راه و مسیری ،که روان می گذرد
می و مستی بگذار و سر سجاده نشین
که روانت به نوایی ، چه دوان می گذرد
تار گیسوی نگاری، که سر انگشت جهان
به سرش ناله کنان حسرت آن می گذرد
بندیاز سلسله مویش، همهرا تابه جنان
بکشاند ، که ز یک وتر و اذان می گذرد
تاب رنجوری عاشق که تمامست و روان
با ندائی که رسد از سر و جان می گذرد
مختار پشوتن « رنجور »


