خنجر مژگان
خنجر مژگان
مرغ دل جانا غزل خوان گلستان تو شد
دل هوا خواه رخ ماه و شبستان تو شد
دیده هایم بی قرار از، خنجر مژگان تیز
روح من مفتون گیسوی پریشان تو شد
در چمنزار و کنار جویباری ، دل نشین
جان بسوی سبزه و بستان ریحان توشد
نرگس مستانهات بر ما چنان زد برق خود
در وجودم آتش از میدان و جولان تو شد
تا به ایوان و سرای عزت و جاهت شدم
این دل بیعار من محبوس زندان تو شد
گفته بودی درد فرهادت بجان افتادهاست
تیشه بر جانم از آن چشمان گریان تو شد
بیمروت ازچه رو مارا به بستان میکشی
جانمن مسموم آن لبهای خندانتو شد
درد بی درمان تویی غماز شهر آشوب من
عشوههایت دیدم و دستم بهدامان تو شد
خیمه زد دل در کویر و شوره زار کیفرت
دل خزان از ابر بی باران وطوفان تو شد
این همه گشتم بدنیا از غمت رنجورو زار
تا نهی سقفی بهجانم، خانه ویران تو شد
مختار پشوتن «رنجور»


