حیله دل
به شهرِ جانِ من شورانده این دل
که در آن ، مرگِ عَقلَم آرزو شُد
اگر شَمْشیرِ چَشمَت رو به من بود
شکستِ من شُکوهِ آبرو شُد
دِژِ عقلم به رنجِ سالیان ساخت
که پِنداشتَم همیشه رو به رو ، بود
ولی دل ، راه ِ دشمن را نشان داد
از این رو فتحِ آن بی گفت و گو ، بود
نه شَمْشیری ، نه تیری ، نه سپاهی
فقط چَشمانِ تو فرمانده ی دل
اگر عقلم به زانو دَر نیایَد
بجنگد تا شود دَرمانده ی دل
سپاهِ عشق از هر سو رسیده
حصارِ صبر من یِکدَم فُروریخت
عَلَم بر بامِ قلبم بَرکشیدی
خُطوطِ لشکرم بی آبِرو ریخت
به فرمانِ نگاهَت حمله کردند
هزاران تیرِ مُژگان ، بی اَمان شُد
سرَنجام از میانِ دودِ این جنگ
فقط نام تو بَر پَرچَم عیان شُد
گُمان کردم دلم در بَندِ من شُد
نگهبانَش ، خودِ عقلِ نِکو ، بود
ولی در اوجِ جنگِ عقل و عشقَت
شکستِ سختِ من از دستِ او ، بود
هزاران سنگر از تَدْبیر ،بستم
گُمانم قَلعه ی عقل اُستُوارَست
ولی دل با سپاهِ عشق هَمدَست
گُشْود آن در، که فَتحَش آشکارَست


