امروز هم گذشت و دو تا چشمم ، از پشت پنجره ، اینبار هم نیامدنت را مرور کرد
با خنده های تلخ تر از قهوه ، در خاطرات من ، شبهای تنگ و تارِ مرا سوت و کور کرد
من در شبی که فاجعه میبارید ، دیدم که دست هاش ، دیگر برای شانه ی من آشنا نبود
عطر خزیده لای لباسانش ، با بوی تلخ و گرم ، من را برای مدتی از خنده دور کرد
من در تکاملی نه چنان کامل ، با حالتی خمار ، هی تکه تکه از بدنم پازلانه ریخت
تا شاید از من _ این منِ بی هیچ ، تصویر تازه ای ، از چهره ای که نیست شده جفت و جور کرد
او رفت و جاده رفت و زمان ماند ، تا بعداز این مرا ، در فصل سرد و تلخ زمستان رها کند
بیچاره آن منی که تو را گُم کرد ، بی آنکه حس کند ، کولاکِ رفتن تو مرا لخت و عور کرد
شرمم گرفته از خودم و … حالم _ خیلی گرفته است ، آنگونه که کفن همهی جسم خسته را
این روزهای شب زده اینبار ، در خود مرا شکست ، کاری که سنگ با بدن یک بلور کرد
باید برای رد شدن از این درد ، در امتداد اشک ، پا در مسیر زندگی تازه ای گذاشت
کاری که کوهنورد دقیقاً ، با دست یخ زده ، در قله های برفی صعبالعبور کرد
کورش آریایی منش


