برایم شانهای پیدا بکن تا گریههایم را بغل گیرد ، همین یک آرزو من را در این دنیای بیمهر و وفا کافیست
اگر تصویری از لبخند در فالم نمیبینم ملالی نیست ، تو با یک قهقهه از پشت گوشی میهمانم کن ، صدا کافیست
تمام عمر وقف این و آن بودم _ خودم را پاک یادم رفت ، یادم رفت غیر از من کسی حال مرا هرگز نمی پرسد
نمک نشناس ها را دوست دارم چون شرف دارند و یکرنگ اند ، همین که بینهایت زخم خوردم از نمک پروردهها کافیست
جهان دار مکافات است این را خوب میدانم _ ولی گاهی ، به جای آه و نفرین ، قطره اشکی لاجرم بهتر اثر دارد
در این آشفته بازار خیالی _ این شلوغیهای تکراری ، نشستن لا به لای حرف های یک نفر دردآشنا کافیست
خودم را از خودم آزاد کردم _ زیر لب هِی بارها گفتم ، رها کن جسم خاکی را و با روحت برو تا ناکجاآباد
شبیه کرم ابریشم بیا از پیلهات بیرون و باور کن ، چپیدن کنج این جغرافیای کهنه ی بی محتوا کافیست
نمانده هیچکس جز غم کنار شب نشینی های سنگینیم ، نمانده هیچ دستی تا بگیرد دست های این منِ بی من
اگر یک کهکشان با من سر ناسازگاری دارد _ حرفی نیست ، همین که یک نفر از دور میبیند مرا یعنی خدا کافیست
کورش آریایی منش


