پشت تنهایی یک پنجره ، زن با موهاش
باد را وسوسه میکرد و مرا ابروهاش
هی مکید از رگ اندیشه ی طغیان شده ام
آن دوتا تشنه به خونم شده ی زالوهاش
کاش میشد که در این دغدغه آرام گرفت
نیمه شبهای ِ منِ شب زده در بازوهاش
گاه گاهی که نسیم از بغلش رد میشد
مست میکرد مرا بوی نَم لیموهاش
روزگاریست پریشانم و هی می رقصم
مثل در باد ، به وجد آمدن گیسوهاش
کوچه پس کوچه ی این شهر به هم ریخته از
عطر از باغچه بیرون زده ی شب بوهاش
باز هم شب شد و اینبار مرا خواهد کُشت
پشت تنهایی یک پنجره ، زن با موهاش
کورش آریایی منش


