مثل تک سرو فراسبز بلندی مغرور
تو در این باغ کسل ریشه دواندی به مرور
عجب احوال خزان داری و سبزی هرچند
که به پاییز دچاری، به بهاران مجبور
کنج آغوش تو احساس عجیبی دارم
مثل یک ماهی دریازده در تنگ بلور
من که در حلقهی دستان تو جان میگیرم
نشِکن تنگ بلورینِ مرا سنگ صبور!
گاه تصویر تو در برکه من میافتد
ماه من دوری و نزدیکِ توام دورادور
تو به یک پلک زدن چشم گرفتی از من
من در این فاصلهی کم دلم افتاد به شور
جشن تنهایی من بعد تو دیدن دارد
که نشستیم، من و خاطره هایت به سرور


