قالب شعر: چهار پاره
در من اندازه ی سنگای تنِ کوه غمه
در من اندازه ی خاکای زمین بی کسیه
در من اندازه ی آبای توو اقیانووسا
شایدم بیشتر از اون تب دلواپسیه
سخته غمخوارِ خودت باشی و تنها باشی
سخته لبخندتو با آینه قسمت بکنی
یا یه گوشه کز کنی ، توو گریه هایِ هر شبت
روزی صد دفه خودِ خسته تُ لعنت بکنی
هیچکی اندازه ی من با خودِ من دشمن نیست
حالم از خودم به هم میخوره ، از اینهمه درد
از خودم ثانیه ای هزار دفه میپرسم
تو چرا اینهمه بدبخت و گرفتاری ، مرد ؟!
سختَمه زل بزنم توو چشمای آیینه و …
حس کنم بیشتر از عمرم ، از خودم شرمنده م
هی ازم نپرس چرا خنده رویِ لبهامه
دارم از درد به گور پدرم میخندم
من باید برم به جایی که خودم باشم و هیچ
جایی که خدا هم اونجا رو فراموش کرده
جایی که ناخن سرپنجه ی بارونِ چشام
توی آینه چهره ی ماتم و مخدوش کرده
من غریبم ، تک و تنهام ، کسی پُشتم نیست
مثِ یه کوهِ بدون سنگم از پوچ پُرم
توو رگام خونِ یه جا نشستن و موندن نیست
مثِ یه مرغ مهاجرم که از کوچ پُرم
کورش آریایی منش


