بیزارم ،
از این مردمان اهل فریب
از این دیار آشنای غریب
از این تکراریِ هر روز
از این خورشید عالم سوز
بیزارم ،
از این سیاهی شب
که با مرگ عشق بازی میکند
و این سکوت رعب انگیز
که بر مرگزار دل حاکم است
و این هبوط بی معنا
که تمام سهم من از آن
سوزاندن زمان در زمین است