صدای پای خدا در کوچه باغ خیال،
میشکند سکوتم را،
خداوندا ،
مگر من چیدم آن سیب را
که اینگونه غضب داری
چرا خشم مرا داری
مگر من بت پرستیدم
که اینگونه دل آزاری
چرا خشم مرا داری
مگر من میخ کوبیدم
به دست آن مسیحایی
چرا خشم مرا داری
بیا و با دلِ من هم
کمی هم مهربانی کن
از این وحشت نجاتَم دِه
کمی هم خودنمایی کن
در این دردهای بی درمان
که باید مَرحَمی باشی
چرا اینگونه خشمگینی
نمک بر زخم می پاشی
نمک بر زخم می پاشی .


