نه غزل علاج غم بود و نه اشک غمگسارم
سَر سرپناه گرمی به جز از علی ندارم
ز نفس فتاده آدم به جنون کشیده عالم
چو بلرزد آسمان هم به دَم تو برقرارم
منم عاشقی که مُضطر نشود به عشق حیدر
که نفس نفس سراسر به هوای او دچارم
به خدا ،خداست تنها به فضائل تو گویا
چه رسد مرا که فضل تو به شعر برشمارم
“علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را”
که سر از خمار عشقت همه عمر بر ندارم


