علفزار
خود را در علفزار رها میکنم،
نسیمِ آرام صورتم را نوازش میکند،
نوازشی که یادم بیاورد هنوز زندهام.
سرم را روی علفها میگذارم،
زمین سرد است، اما مهربانتر از آدمها.
آهسته با باد نجوا میکنم،
نجواهایی که نه مقصد دارند، نه شنونده.
مثل باد بیپناهم،
بیآنکه بداند به کدام سو رود،
من هم میچرخم، میپیچم،
به آسمان مینگرم،
هوا مهآلود است،
ابری سنگین، چون پلکی که نخوابیده.
حالش عین حال من است،
سرگشته و پریشان،
در خود میپیچد،
بیآنکه جرئت باریدن داشته باشد،
درست مثل من که جرئت فریاد ندارم.
سکوتِ سنگینی بین علفزار و آسمان است،
سکوتِ میانِ دو دلِ شکسته.
نمیدانم بغضِ من زودتر خواهد شکست،
یا بغضِ آسمان،
اما این را میدانم:
هر کدام زودتر ببارد،
فرقی ندارد،
زمین را غرقِ اندوه میکند،
خودم را کنترل میکنم،
میگذارم این بغض در سینهام
آرام آرام فرسوده شود،
مثل ابری که آب شود بیآنکه ببارد.
ای آسمان،
مگر تو هم دلتنگ شدهای؟
یا تو نیز در سر،
هوای رهایی از زندگی را داری،
که چنین گرفتهای
و چنین خاموش گریه میکنی؟
بیا کمی نزدیکتر،
بیا در علفزارِ بیصدا،
بگذار در آغوش بگیرمت،
ابر را در آغوشِ علفها،
اندوه را در آغوشِ اندوه.
بگذار بیهیچ واژهای،
کنار هم اشک بریزیم،
شاید باد با خود ببرد
زخمهای پنهانم را،
و اندوهم را در دوردستترین نقطهی جهان
چنان گم کند
که حتی خودِ باد هم فراموش کند کجا گذاشتهشان.
زینب واحدی زاده


