جرعه گاه
یاد آن لحظه که چشمانت را بوسیدم، لحظهای تنگاتنگ، لبهایم بر پلکهایت نشست و زمان همانجا متوقف شد. تو چشمانت را بسته بودی، اما من میدانم زیر پلکهایت چه چشمهایی میدرخشید. پلکهایت را باز کن؛ نه برای دیدن من، برای دیدنِ خودت در من. ببین چه بر سرِ معشوقت آوردهای. اکنون بیچشمانت چگونه زندگی را ادامه دهم؟ سالها از آن بوسه میگذرد و من هنوز در همان لحظه گیر کردهام؛ ماهی در دستانِ صیاد، اما صیاد رفته است و من هنوز در هوا بال میزنم. سالهاست ساغر به جرعهگاهِ چشمانت مینوشم. تو چه کردی که جهانم تنها به همان لحظهی بوسه خلاصه شد؟ هنوز مستِ چشمِ خمارِ توام؛ انگار تمام شعرهایی که بعد از تو گفتم فقط شرحِ حالِ مناند با چند کلمه ی اضافه . ( زینب واحدی زاده |


