بیست و ششمین بهار
در آستانه بیست و شش سالگی
جهان دیگر نه پنجره بود برایم نه آیینه
تنها دیواری سرد و بیصدا
که در برابر چشمانم قد کشیده
دیگر به گستره جهان نمیاندیشم
تنها نفسهای دخترم هست
که مرا در این بیراهه برای زیستن زنده نگه میدارد
او تنها نقطه سفید گمشده در نقشه من است
اگر بپرسی از تجربه این سالها
آدمیان را دیدم با چهرههایی از جنس میش
و قلبی از سنگ و دروغ
زندگانی میان آنها کابوسی بیپایان بود
و با حضورشان هر ثانیه کند و سنگینتر میگذشت
با همه اینها
بیست و شش بهار را پشت سر گذاشتم
با رنجها، با زخمها
با شبهایی که هرگز طلوع نداشتند
در روزی که به نام من است
چیزی نمیخواهم
نه کیک شیرینی، نه شمع روشنی و نه هدیهای بیمعنی
تنها آرزویم رهاییست
رها شویم از چشمانی که همواره در پی خطای مناند
از زندانهایی که خود تار و پود جانم
تنها آرزویم رهاییست
از خاطرات میخکوبشده در دیوارهای ذهنم
آری
من تنها به رهایی میاندیشم


