ابدیت
نگریز از من
بگذار چشمهایت آغازگرِ تولدی دوباره باشند،
آغازی که در آن،
منِ کهنه را به خاک میسپارم
و از نوجوانه میزنم.
حصارِ تن تو سرزمین مادری است،
افسوس که هنوز نتوانستم آن را فتح کنم.
بازو وانت، امتداد آرامش ِ بیکران است.
لبهایت، ای کبیر، لبهای خشک مرا سراب میکنند؛
با هر جرعهای که مینوشم، عمری به من بخشیده میشود.
مرا از آغوشت منع نکن،
که آنجا تنها ملک شخصی من است.
مرزها را در آن گم میکنم
و جهان را به وسعت دو بازو تجربه میکنم.
رقص گیسوانت مرا به وجد میآورد.
از رگهای آبی زیرِ پوست روشنت،
سرانجام مستی و دیوانگی میجوشد؛
انگار نقشهی راه بیراهی به تن داری.
بگذار سر بر شانههایت بگذارم،
تکیه کنم به ستون مردانگیت،
که قامتت استوارترین معبد است.
پیشانیام را به پیشانیت میچسبانم،
میخواهم با گرمای نفسهایت به رویا سفر کنم.
بگذار سرم را بر سینهات بنشانم،
میخواهم صدای تپشهای قلبت را بشنوم.
بگذار در خلوت این شبها،
نبض من با نبض تو یکی شود؛
هر تپش، شعری نو برای ابدیت مینویسد.
نگریز از من…
بگذار زیر سایهی تن تو بمیرم.
زینب واحدی زاده


