قرار مان که یادت نرفته همسفر من
دوباره تشنه ی جنگ و هنوز خسته راهیم
شبیه لشکر گم کرده در بیابان راه
هنوز عاشق میدان ، پر از حسرت و آهیم
گذر نکرده شبی کاروان مصر از اینجا
هنوز یوسف تنها مانده در دل چاهیم
سکوت خانه شکست و وزید در ایوان
صدای خوردن سیبی هنوز غرق گناهیم !
مرا ببخش ، که گاهی بهانه غزل من
تو می شوی و من و دل براین بهانه گواهیم
خدا کند که نباشد دلی اسیر تو ، اما
تمام عمر گذشت و اسیر چشم سیاهیم


