و خدا نزدیک است،
لای آن شب بو ها،
روی آن کاج بلند
و خدا نزدیک است،
مثل روح در بدنت،
مثل اشک در چشمت،
مثل غم در قلبت،
مثل من در …
من نمیدانم چرا!
من و تو ما نیستیم!
من و تو یک جنس و مثل دریا نیستیم!
من نمیدانم چرا!
رنگ دریا آبی ست!
یا که شب تاریک است!
اینقدر ظلمانیست!
من نمیدانم چرا!
زندگی رویا نیست!
زندگی دنیا نیست!
لحظه ای با ما نیست!
زندگی باغچه است،
که در آن باید داشت،
تا در آن دانه بکاشت،
تا در آن بهره ببرد.
اندکی آب بداد،
اندکی هم آفتاب،
ا در آن گل روید،
گلی از جنس بلور
تا که دل را بخشیم،
غرق عاشق گردیم،
رنگ معشوق شویم،
تا که …
من نمیدانم که خدا چقدر نزدیک است؟!
مثل رگ در گردن،
مثل مادر بر من،
مثل من بر …
من و تو ما نیستیم،
منِ تو با من نیست،
ما دگر ما نیستیم،
مثل رویا نیستیم.
چونکه من ،خود شده ام،
چونکه قلدر شده ام،
چون من، منِ پاک نیست،
نفس من دریا نیست
در دلم غوغا نیست،
شوقی از بالا نیست
پس خدا نزدیک است
خبری از من و تو اینجا نیست
پس خداوند اینجاست،
در همین نزدیکی ست.
مهدی صارمی نژاد


