لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر
رویای نور
Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : شاعران فارس

قالب تخصصی اشعار : مثنوی

 رویای نور


از خواب برگشتم به تنهایی
پل میزدم با عشق، به زیبایی
گفتم که آن رویا، به سر آید
از من نشانی بر اثر، زاید

کودک شدم، در خواب آن گلشن
در آن صُروف، از آیینه‌ گفتن
آنجا، که خضر با چشم شبنم گفت
نامم به یک لوحِ سماوی سُفت

دیدم ملائک در گذرگاهی
با نور می‌سنجیدن و آهی
گفتا تو آن آتشفشانی خرد
کز خاک می‌روید، جوانی دُرد

از خواب برگشتم، ولی مانده
چون بوی جان، از استخوان رانده
گفتم که آن رویا به پایان نیست
این پرده‌ی چون افتد، که راهی نیست

چون کودک افتادم به آغوشش
در آن صُرف راز خاموشش
دستان خضرم برد تا بالا
جایی که شب می‌سوخت در والا

شمس آمد و پَر زد به چشمانم
آتش زد و خاموش شد جانم
گفتم که کیستم در این بازی؟
لبخند زد، گفتا تو هم رازی

پر می‌زدم در کوچه‌های نور
با ذکر دل، بی‌مرز و بی‌دستور
هر اسم، دُرّی از تجلی‌ها
هر گام شعری بود در دل‌ها

از خواب برگشتم به تنهایی
اما دلم پُر شد ز بینایی
خورشید در من بود و می‌تابید
نقش خدا در چشم من خوابید

خضر آمد و گفتا بپا مانَد
هر خانه‌ای بر عشق اگر رانَد
شمس آمد و در سینه‌ام تابید
راز از درون سینه ام کاوید

آواز می‌خواندم، به دیواری
تا بشنوم نامش، به زیبایی
هر نغمه‌ام، آیینه می‌زایید
هر سطر شعرم، راه می‌پایید

پس گفت خضر، اکنون بیا بالا
بر شاخ آن درختِ چون طوبی
در سایه‌اش، آواز می‌روئید
در برگ‌هایش عقل می‌بوئید

من از نسیمش درس‌ها گفتم
با چشمِ دل در آسمان جستم
گفتم چه باید کرد با این جان؟
خندید و گفت این عشق را پنهان

اکنون منم، مأمورِ آن آواز
هر شب رسانم نور را در راز
هر جا که دل از درد می‌سوزد
آتش شوم، تا عشق را دوزد

از خواب برگشتم به تنهایی
اما دگر نبودم آن مایی
اکنون جهان، آینه‌ام گردید
هر دل که دیدم، خانه‌ام گردید

آهسته رفتم تا در این دنیا
چون قطره‌ای در چاهِ بی‌پروا
آدم به آدم، سایه‌ی یک درد
لبخندشان هم چون یک آه سرد

راز از در و دیوار می‌بارید
هر چشم، در کابوس می‌نالید
شمس درونم شعله می‌زد باز
خضرم بگفت این عشق کن، آواز

دیدم که عشق اینجا غریبی بود
هر کوچه‌اش در دامِ نیبی بود
اما من از خورشید، برخاسته
با بوی آن درخت، آراسته

رفتم میانِ خَلقِ افسرده
دل می‌سپردم، دیده پژمرده
هر زخم را چون آینه دیدم
با نورِ عشق، مرهم  می‌چیدم

هر جا شکسته بود، من ماندم
با اشک، دردی را به جان خواندم
گفتم تو را با عشق باید شست
نه با تشر، نه با زبانِ سست

در کوچه‌ای تاریک‌تر رفتم
با بوی خاک و زخم‌ها خفتم
با هم نشستیم، رو به محرابی
تا عشق را خوانی و دریابی

مادر در آن‌جا بود، تنها مرد
چون سایه‌‌ی شمشیر بر ‌نامرد
او آن درخت ریشه در بالا
بر شاخه‌اش خون می‌چکید تنها

تا آن سحر، آن روز موعودش
با نور، روشن می‌شود روزش
گفتند اکنون وقت آن آمد
آن کودک عاشق، جوان آید

از خواب برگشتم، جهان بیدار
چون مادرم آرام و دل سرشار
ما منتظر مانیم تا آن روز
برخیزد از دل‌های دور، آن نور

آن نور، خورشیدی‌ست نهان از روز
آن باده‌نوشِ بزمِ جان، بی‌سوز
او، حضرت مهدی‌ست، ماهِ سبز
پنهان ولی روشن، چو شمسِ تَرز

ما دیده بر پایش نهاده‌ایم راه
در گریه، در لبخند، زاده‌ ایم آه
تا آید آن فرزندِ صبحِ ناب
تا بشکند دیوارهای خواب

مهدی صارمی نژاد

آثار دیگر شاعر :

گوشه

توبه

امید

دنیا

جهان

تولد

عشق

اشعار شاعران