خدا خندید بر انسان
نه از دوزخ، نه از افسون
نه از طوفان، نه از کارون
نه از شبهای بیرحمی
نه از تعبیر یک مجنون
نه از لرزیدن ایمان
نه از وسواس، نه از شیطان
خدا را عاشقانه، یافتم من
ولی…
افسوس در زندان
نه در تسبیحِ بیمعنا
نه در فتوا، نه در فحوا
نه از تقویم، نه از منبر
نه از تلقینِ خشک و تر
خدا را میشناسم، خوبتر
اما…
وجودم هست، سرگردان
نه از شیطان، نه از ابلیس
نه در تشویق، نه از تشویش
نه از بحران نه در تهدید
که من از تو
که می گویند تو را انسان
میترسم.
نه در کابوسِ بیتعبیر
نه در فریادِ بی تدبیر
وجودی نیست در زنجیر
که از فردای بی تقدیر
میترسم.
خدا یعنی همین لحظه
که قلب از عشق میلرزه
خدا یعنی همین باران
که اشک از چشم می ریزه
دروغ آنجاست، که نامش را
بیاری با غرض، با زار
نباشد در دلت عشقش
فقط خواندی برای جاه
خدا اهلِ محبت بود
نه اهلِ جنگ و نه دستور
به من گفتن: بترس از او
ولی من دیدمش، از دور
نه دوزخ داشت، در آتش
که او بخشنده بود، ذاتش
گناهم سنگ بود، اما
حضورش نرم بود، با ما
نمیسنجید با میزان
نمیپرسید از ایمان
نه شرطی داشت، بر کافر
نه میگفتش که ای جابر
فقط می گفت برگشتی!
تویی محبوبِ این خانه
نه گفت، از من چرا دوری؟
نه پرسیدم، کجا بودی!
فقط دستم گرفت و گفت
تو برگشتی! چه پیمودی؟
نپرسیدم، نه پرسیدم،
فقط چشمم تماشا کرد
نه توبیخی، نه ترسی بود،
فقط لبخند عرشی بود
نه آورد از گناهم یاد،
نه از راهی که گم کرد آه
خدا خندید بر انسان
سکوتی گرم، مملو از احسان
فقط گفت؛ خستهای، جانم؟
ببین! من با توام هر دممهدی صارمی نژاد
نه از طوفان، نه از کارون
نه از شبهای بیرحمی
نه از تعبیر یک مجنون
نه از لرزیدن ایمان
نه از وسواس، نه از شیطان
خدا را عاشقانه، یافتم من
ولی…
افسوس در زندان
نه در تسبیحِ بیمعنا
نه در فتوا، نه در فحوا
نه از تقویم، نه از منبر
نه از تلقینِ خشک و تر
خدا را میشناسم، خوبتر
اما…
وجودم هست، سرگردان
نه از شیطان، نه از ابلیس
نه در تشویق، نه از تشویش
نه از بحران نه در تهدید
که من از تو
که می گویند تو را انسان
میترسم.
نه در کابوسِ بیتعبیر
نه در فریادِ بی تدبیر
وجودی نیست در زنجیر
که از فردای بی تقدیر
میترسم.
خدا یعنی همین لحظه
که قلب از عشق میلرزه
خدا یعنی همین باران
که اشک از چشم می ریزه
دروغ آنجاست، که نامش را
بیاری با غرض، با زار
نباشد در دلت عشقش
فقط خواندی برای جاه
خدا اهلِ محبت بود
نه اهلِ جنگ و نه دستور
به من گفتن: بترس از او
ولی من دیدمش، از دور
نه دوزخ داشت، در آتش
که او بخشنده بود، ذاتش
گناهم سنگ بود، اما
حضورش نرم بود، با ما
نمیسنجید با میزان
نمیپرسید از ایمان
نه شرطی داشت، بر کافر
نه میگفتش که ای جابر
فقط می گفت برگشتی!
تویی محبوبِ این خانه
نه گفت، از من چرا دوری؟
نه پرسیدم، کجا بودی!
فقط دستم گرفت و گفت
تو برگشتی! چه پیمودی؟
نپرسیدم، نه پرسیدم،
فقط چشمم تماشا کرد
نه توبیخی، نه ترسی بود،
فقط لبخند عرشی بود
نه آورد از گناهم یاد،
نه از راهی که گم کرد آه
خدا خندید بر انسان
سکوتی گرم، مملو از احسان
فقط گفت؛ خستهای، جانم؟
ببین! من با توام هر دممهدی صارمی نژاد


