رحمت عشق
کودکی نوپا، برای سینه مادر دوید
مادرش پس میزد آغوشش، دهانش را ندید
خواسته کودک به آغوشش بیان عشق بود
فعل او بر سرنوشتش تا ابد آغشته بود
مادرش میدید، اما کودک نوپا حریص
ذات ماست این زیستن هر چند باشیم، پر نقیص
داستان ما در این کوته زمان زیستن
عنصر عشق است نه غَرّا شدن بر خویشتن
خویشتن پیمود و با سختی به چنگالش گرفت
مادرش این بار او را پس نزد، دستش گرفت
غرق عشق است عاشق دیوانه، لکن نیست فهم
هر که این سودا ندارد تا قیامت نیست غم
چونکه مادر سرنوشت کودک وابسته میدانست، آن سینه کشید
ورنه او از شیره جانش به ما بخشید و از عشقش چشید
فرق عشق و دوستی در خواسته هاست هر چند ریز
دوستی چون دسته میماند و تیغ اش، عشق تیز
لاجرم آن تیغ چون افتد به قلبش می بُرد
از لب لعلش شرابی سوی مجبون می بَرد
من اسیر عشق مجنونم، کجا داند کسی!
هر که میداند، چه میداند؟ که بتواند رَسی
سینه مالامال درد است، عشق دارد مرهمی
جان طلب دارد تو را، مرگا بیاسایم دمی
مهدی صارمی نژاد


