عشق،
واژهایست غریب،
شیرینیاش در آغاز
چون شهدی روان بر جان،
و تلخیاش
همچون زهرِ آرام
در رگهای پنهانِ دل.
چگونه باید تفسیرش کرد
که نیشِ نهفتهاش
به نوش بدل شود؟
که تلخی فرو نشیند
و تنها شیرینی بماند
در جانِ لرزانم؟
عشق،
چه بُتیست پرشکوه
و چه هیولایی هراسانگیز
در پستوهای زمان.
زیبا و زشت،
آرام و طوفانی،
همه در یک واژه
گرد آمدهاند.
اگر خویش را نیابم،
گم خواهم شد
در این دوگانگی هولناک؛
و آنگاه
ترسِ بیرحم،
لانه خواهد کرد
در دلِ شیشهای من،
برای همیشه،
تا ابد.


