جانان
من از عالم همی دانم که تو یکتای جانانی
به غیراز تو نمیابم که تو عشقی و خاقانی
هرآن کس خواب و تاریک است ز نورت بی خبرماند
به نام و مهرتو سوگند پناه بی پناهانی
دلم میسوزد از زندانیان خانه ظلمانی ابلیس
رها از بند و زنجیرش نمیخواهند که تو خوبان خوبانی
نمیدانند که میبخشی و میرانی همه اجزای ظلمت را
سیاهی پیشه گان را کی روا باشدکه تو شاهان شاهانی
خوشا دلهای آگاه سلوکی مسلکان خوش سعادت را
نمیخواهند به جز وصلت که خود منّان و رحمانی
پریشانی، تباهی ها، گرفتاری و رنجوری و بدعهدی
همه از غفلت یاد تو برخیزد ببخش مارا که سلطانی و غُفرانی
برای خاکیان تو چه تدبیری به جز نیکی بخواهم من
الهی دوست و یارمن جدا خواهیم به محصور و پریشانی
چه خوش باشد بیابیم جملگی آغوش گرمت را
به خوش نامی شرف یابت شویم آخر به حال و ساز عرفانی


